![]() |
![]() |
|
| انعکاس و نشر آثار ادبی،هنری و اجتماعی |
|
صفر و یک لپ تاپ تا لپ لپ زیاد فاصله نیست وقتی هفت سالگی ات پریده باشد آنقدر که کم آورده باشی نخی که تو را به هفت سالگی ات گیر داده است. شیطنت از هزاره ی سوم است که شانسی ها سپور شدند وتو کورها را بوف می بینی " Pap art" یعنی همین - انگار که انگاره ای از خود را پرتاب کنی به سینه ی دیوار و گلوله ها برگشت بخورند به چاپارخانه و تو عاشقانه هایت را به گردن طوقی بیندازی یه حق نمک به حرمت زیتون دانوب زلال تا مدیترانه ی چشمت - بیاید و من از یکصدو بیست تازیانه زاده شوم - زال. و تو هی سهراب کشی کنی وقتی هفت سالگی ات پریده باشد. جنم داشتی و جلب شدی وگرنه لپ لپ به شتر هیچ ربطی که ندارد - هیچ خیام بهتر می داند لپ تاپها تابع صفر و یک اند و این یعنی پلک زده باشی یا نه !
جمشیدعباسی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 11:3 توسط جمشید عباسی |
|
|
مجموعه داستان کوتاه
سـکـانس آخــــر
اثر
جمشید عباسی
توسط انتشارات گیلان به همت بنیاد حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس گیلان منتشر شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 بهمن1387ساعت 19:14 توسط جمشید عباسی |
|
|
مفهوم به خون تپیده را می داند راز دل زجر دیده را می داند
از نیزه پر است شعر، تنها زینب معنای سر بریده را میداند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 10:47 توسط جمشید عباسی |
|
|
مجموعه شعر گل با صدای سرب از جمشد عباسی توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد
شعری از این مجموعه
آدم آهنی خواب بود، خواب دیدنی ، یک قبیله آدم آهنی در زمین شدند ماندنی ، یک قبیله آدم آهنی وای من چقدر مردمند! اینهمه نماد گندمند؟! هر طرف صدا که می زنی ، یک قبیله آدم آهنی بامنند: سرد سرد سرد، با تمام واژه در نبرد زندگی – حصار آهنی – یک قبیله آدم آهنی تا کجای وهم زرد من ، با منند و بی منند ، آه یک هزار سینه گفتنی ، یک قبیله آدم آهنی عشق– این پرنده عجیب– را درست پیش چشم سیب پرشکسته با فلاخنی ، یک قبیله آدم آهنی با کدام واژه دشمنیم ، باکه، با چه، تا کجای چاه؟ ما برادران ناتنی ، یک قبیله آدم آهنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 17:55 توسط جمشید عباسی |
|
|
در انگبین کلمات اتفاقی چنان عمیق که بر آبهای جهان - ایستا ده ای بشارتی چنان شیرین که شگفت می خرامی - در انگبین کلمات. از ربذه آمده ام تا تورابفهمم - بلند چنان که بوده ای: "شانه به شانه ی احد" و پیشانی ات سر نوشت شیعه شد . اینک این البرز سایه ای از بلندیهای توست و در فرود واژگانش سپید رودی زلال.... تا تو را به آبهای جهان برساند و فدک گسترده است تا افقهای شرق. نجف حالا خاموشتر از همیشه ... تا ذوالفقارت بیاشوبد خوابهای جهان را .
* جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مهر1387ساعت 13:10 توسط جمشید عباسی |
|
|
طعم ریحون بوی گل داره دوباره کوچه تنگ اقاقی هنوزم جای تو سبزه طعم حرفای تو باقی پیچیده زمزمه هایی توی عصر بی صدایی که همین روزا می خندم که همین روزا می آیی گفتنی هامو می چینم کنار گلدون نرگس آقاجون به حق مولا آقا جون به جون نرگس بیا تا بوته ی یاسِ خونمون تشنه نباشه توی دستای غریبه تاول دشنه نباشه بیا تا همیشگی شه لحظه ی شاد دلامون سفره مون بگیره ازنو بوی نون با طعم ریحون بی شما و روشنایی روزامون چه سوت و کوره! وقتیکه شما نباشی خونه ی خدا چه دوره ! جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 3:22 توسط جمشید عباسی |
|
|
عروج برای ولادت مولا علی (ع) امروز با دریا پرم ، از شعر لبریزم آبی شدم ای عشق،شوق ازدیده می ریزم باغ غزلهایم بهاری را خبر دارند کوچیده اند انگار زردی های پائیزم بگذار یک روز از گلوی باد باز آیم بگذار یک دم از سکوت خود بپرهیزم وقتی سعادت از شکاف کعبه می آید سرشار بادا مثنوی های دل انگیزم اینسان که شوق پویه و پای طوافم نیست باید که از این سجده دست افشان بپا خیزم همچون حرا و قتی عروج عشق ممکن شد از شهر عادت می توانم باز بگریزم باید میان کوچه های مکه برگردم وقتی که با دریا پرم،ازشعر لبریزم جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:1 توسط جمشید عباسی |
|
|
مثل هندوانه ی بعد از خواب نیمروز - شیرین شیوه ی شهر آشوبی ات ، هنوز... چه عصر ها خیابانت را رفته ام بالا و چه افتاده ام اینجا پا ئین این شهر که نیامدنت دود می شود و آجرمی شودو نان .... رفتگر رد تو را و براده ی حرفهایت را با خود برد همین صبح - که اینجایم – و این نیمکت سیمانی آنجلسی ام کرده ! صدای تو کجا و سکه ها ی من ؟! خر ج نمی شود - این صامت زخمها – در مضربی از سنت ها که تو یعنی جغرافیای بی مرز یعنی وجوب بلا و حدود ابتلا یک جور ماندن در بی قراری درآیند و روند بی گدار به گذار کدام دلخوشم که در کف دستم - حرفی بگذارد! تا تورا فراموش نکرده باشم این جمعه را نیز به عصر می رسانم و خیابانت را پائین می آیم .... جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 20:20 توسط جمشید عباسی |
|
|
ساحل نشین شبى پشت رؤياگمت می كنم تو شب گردى اماگمت می كنم
درست است ساحل نشينى... ولى بهمراه دريا گمت می كنم
تو در چشمهايم غزل مى شوى و من در غزلهاگمت مى كنم
تو اينجا به بختم لگد مى زنى ولى من در آنجاگمت مى كنم
دلم گاهگاهى كمان می كند كه امروز- فردا گمت می كنم
و آنقدركابوس خواب منى كه گم مى شوم، ياگمت می كنم
تو آنقدر مشكل بدست آمدى! گمان كردى آيا گمت مى كنم؟ا
پر از بغض و ترديد و دلشوره ام در آئينه ها تاگمت می كنم
تو تنها دروغ قشنكى مگر به اين سادگی هاگمت می كنم ؟! جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 7:58 توسط جمشید عباسی |
|
|
هبوط آبی عطرنامت توی کوچه ردی از طعم بهاره شکل لبخند قشنگت تازگیها رو میاره سهم من از همه دنیا یه دریچه تا غروبه تکسوار شرقی من چشم براهی تو خوبه من و این چشمای ابری تو خسوفت نمی مونیم فصل بارونی شهرو با صدای تو می خونیم فصل پنجم منی تو فصل تا خدا رسیدن پل زدن به آسمونا رسمه با دعا رسیدن همه ی دلواپسیمو تو صدام ترانه کردم با کبوترای قاصد حرفامو روانه کردم چه قشنگه شب شهرم با یه آسمون آبی توی حجمی از ستاره همه ی شبا بتابی شبای اینور رودو صبحهای اونور باغو چشم می دوزم و می شینم راه روشن چراغو گرگ و میشه این حوالی بوی سیب ، بوی گندم تویی اون هبوط آبی واسه ی دلای مردم جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 18:53 توسط جمشید عباسی |
|
|
مقلب القلوب یارب چه پریش می نویسم بی خویشم و خویش می نویسم پر زخمم و بی برم خدایا انگار صنوبرم خدایا مدهوشم و بی بهار یارب سرشارم از انتظار یارب شعر آینه ی رخ تو بوده است آشفتگی مرا سروده است دلدادگی ات چقدر خوب است چشم تو مقلب القلوب است چشم تو دو بیت ناب دارد ماهیت آفتاب دارد کاش این دل از آن باغ باشد سرشار گل و چراغ باشد شرق ملکوت کاش می شد توفیق قنوت کاش می شد این صوت خوش از دهان عشق است بر مأذنه ها اذان عشق است من تشنه تر از کویرم اینک کم مانده که گر بگیرم اینک چون تیغ زبان گشادم از عشق بی نیزه قتیل زادم از عشق این حس کشنده چیست یا رب؟ این فوج پرنده چیست یا رب؟ انگار کبوترانه هستم زخمی تر از آشیانه هستم شاید شبه خودم خدایا گندم خور خود شدم خدایا من هستم و بغض کال از امروز آماده این جدال از امروز ناز از تو و التهاب با من یک مزرعه ی خراب با من من سایه ی بی برم خدایا بیهوده تناورم خدایا آتش دل آسمان پرستم بر کشته ی آتش آب بستم ابر یله ای گریست درمن یک چلچله هم نزیست در من هر چند که غش نداشت هرگز آئینه عطش نداشت هرگز عشق آمد و شیشه پروری کرد آئین مرا صنوبری کرد عشق آه که نقش داغ میزد بر روی دلم چراغ میزد آئینه ی باورم ترک خورد آئین جراحتم نمک خورد اینک من و این گریستن ها بی زمزم و مشک زیستن ها اینک من و تشنه در زلالی با این دل گنگ لا ابالی این دل که شتک خور زمانه است این دل که کمی کبوترانه است این دل که نمی دهد جوابم این دل که نمی کند خرابم آواز و کرشمه را نفهمید جوش گل و چشمه را نفهمید با پای برهنه در تف دشت از چشم تو بی بهار برگشت یا رب تو مدبری تو خوبی یا رب تو مقلب القلوبی تحویل کن آسمان ما را تدبیر کن آستان ما را ما دلشدگان صبح خواهیم کولی وش آسمان پناهیم ما دل به کرامت تو بستیم قامت به قیامت تو بستیم دلدادگی ات چقدر خوب است چشم تو مقلب القلوب است .... جمشد عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:27 توسط جمشید عباسی |
|
|
این زخم و این نشان غیر از طواف چشم توام انتظار نیست جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:16 توسط جمشید عباسی |
|
|
ماسوله
روستای شگفت از فومن که به سمت جنوب غربی سر می چرخانی ، نگاهت گره می خورد به ستیغ کوهی 3095 متری که چون دژی استوار ، تاریخ باستانی مردمانی را پاسداری می کند که آسمانشان را با هم قسمت کرده اند و پنجره های رو به مهربانی شرقی شان ، بوسه گاه شمعدانی و خورشید است تا هر خروسخوان سختکوشی شان به سر چراغی های پی سوزشان پیوند بخورد .
"ماسوله" که از آن به روستای شگفت یاد می شود ، چونان زمردی در نقطه ی تلاقی استانهای گیلان و زنجان و اردبیل آرمیده بر دامن البرز می درخشد ؛ جایی که سلام صبحگاهی شان از پنجره های رو به تجلی ، هماره رو به آفتابی است که از مشرق جغرافیا بر استوای دلهایشان می تابد . به پشتگرمی کو ههایی که از سه جانب دیگر ، آنرا در برگرفته و از گزند و چشم زخم پاس می دارند . ماسوله نه به جهت ساختار پلکانی اش مورد توجه قرار گرفته - که مشابهاتی را در استانهای دیگر می توان یافت _ بلکه به خاطر دارا بودن سازمان طبقاتی و شهری که از جلوه های نادر باستانی آن است ، اهمیت دارد . سازمان مشخصی که مابه ازای دیگری برای آن نمی توان یافت. اگر چه ماسوله که اکنون مورد بازدید قرار می گیرد ، ماسوله ی جدید است و ماسوله
قدیم در شمال غربی موقعیت فعلی آن با آثارباقیمانده ی معدودی قرار دارد، با وجود این
قدمت سیستم شهر ی و تقسیم بندی محلات و راسته بازار آن به راسته مسگران، چموش
دوزان ، خراطان و ... و نیز محل سکونت اعیان نشینان ،کارگر نشینان و...آنرا نادر و بی رقیب ساخته است . ییلاقاتی که تکه تراش خورده زمرد های کوهی را شبیهند پای قرار مشکل پسندان را از ماسوله می گیرد و به سمت خود می کشاند . ییلاقاتی مثل : لعندیز ، کوروار ، خلدشت ، گرده سایه ،توریشوم و ... از معماری ویژه و چشم نواز و طبیعت بکرش ، اگر چه نمی توان براحتی گذشت اما آداب و آ ئینهای دیگری نیز در ماسوله منحصر بفردند. "علم بندی" ماسوله یکی از این آئینها ست که در آئینه ی زمان شکل گرفته و المهای کربلای 61 را واگویه می کند .
عطر مهربان دستان ابوالفضل را و تشنگی متواترعلقمه را و دردهای زینب را می توان در بازخوانی تاریخی علمها مرور کرد . ماسوله ،187 خانوار، پنج امامزاده : عون ابن علی ( ع) (در مرکز شهرک) ، عین علی زین علی ( در یک کیلومتری ماسوله )امامزاده هاشم( در فاصله 3 کیلومتر دامنه کوه) ، امامزاده ابراهیم( در بالای شهرک) و نیز 6 محله دارد که عبارتند از : مسجدبر، ریحانه بر، خانه بر، کشه سرعلیا، کشه سرسفلی و اسد محله ناحیه ریحانه بر و مسجد بر که مجاور همند را به نام مسجد بر و کشه سر علیا و سفلی را نیز به نام کشه سر می شناسند. بنابر این محلات اصلی چهار گانه ی ماسوله هر کدام یک علم دارند که شکلی عمودی دارد تا متناسب با معماری و شهرسازی خاصی که ماسوله دارد ، بتوان براحتی در کوچه های باریک . تو در توی ماسوله حرکتش داد . گاهی بالای علمها پنجه ای فلزی که نماد دست بریده ی ابوالفضل است قرار دارد .
"محرم" در ماسوله از غروب 29 ذی حجه با مراسم سنج زنی آغاز می گردد . اولین ضجه های سنج را می توان حوالی ساعت 5 عصر گوش خوابانید و شنید که از کوچه های مسجد بر به گوش می رسد و وقتی در جان اهالی می پیچد ، غوغای سنجهای محلات خانه بر ، کشه سر و اسد محله نیز آغاز می گردد و طنینشان در هم می آمیزد و بدین ترتیب محرم رسما" اعلام می شود . مراسم علم بندی در روستاهای دیگر فومن نظیر: لولمان و ... نیز به چشم می خورداما در ماسوله نظم و جلوه ی بیشتری دارد و استقبال بیشتری از آن می شود بطوریکه در این شهرک 1000 نفری 6000 نفر برای این مراسم گرد هم می آیند تا آئینه ی نمادها و نشانه ها و وقایعی را که در نیمروز عاشورا رنگ خون گرفته ، مرور کنند . علمهای محلات چهارگانه، توسط هیأت امنای هرمحله ، در داخل بقه ی متبرکه عون ابن علی (ع) با پارچه های سبز رنگ و نمادهایی عاشورایی ملبس می شوند و جان می گیرند. دسته عزاداری هر محله ساعت 5 عصر روز ششم محرم به سمت بقعه عون ابن علی(ع) حرکت می کنند . همیشه ، دسته" مسجد بر" ، به احترام وجود بقعه ، اولین علم را از " هیأت محترم" دریافت می کند وغوغای جمعیت است و ضجه عزاداران و سینه زنان که :
ای اهل حرم میر علمدار نیامد ... علمدار نیامد ... علمدار نیامد سقای حرم سید و سالار نیامد ... علمدار نیامد ... علمدار نیامد میر علمدار کو ... حضرت عباس کو دسته های دیگر به نوبت در گردشی سالانه ، علمهای خود را از پنجره بالای بقعه، دریافت می کنند. اما طبق سنتهای قدیمی ،هر محله چند علمداراز خانواده های اصیل ، ریشه دار و قدیمی دارد که وظیفه علمداری ، نسل به نسل به آنان رسیده است .آنان نیز بر اساس یک نظام گردشی سالانه در محله خود نوبت خانواده علمدار را مشخص می کنند تا این مشارکت جلوه ی عامتر و مردمی تری به مراسم محرم ببخشد. نذری های مردم نیز دراین شب در مساجد ماسوله و در صبح عاشورا در خانه های ماسوله ، عزاداران حسینی را میهمان می کند تا دغدغه ها و نیتها را به هم پیوند زند. علمها ، ماسوله را تا رسیدن به مساجد محله ها ، در دستان علمداران و زمزمه جاری نوحه خوانی و در حلقه عزاداران ، ماسوله را دور می زنند و در مسجد خود می مانند تا محرمی دیگر.... مراسم پایان عاشورا نیز در شب عاشورا با نظمی خاص از ساعت 2 شب از مسجدبر با حرکت دسته ی عزاداری آغاز می گردد . دسته ی خانه بر وقتی حرکت خود را شروع می کند که دسته ی مسجد بر از بام خانه بر گذشته باشند و همینطور محله های کشه سر و اسد محله در انتظار دسته ی عزاداری خانه بر و کشه سر می مانند که در پی آنان ماسوله را دور بزنند شب عاشورا را صبح کنند تا خورشید خط خون بر افق خمودگی بکشد . جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:23 توسط جمشید عباسی |
|
|
رز زرد
به وقت ساعت شب بو ، به صبح یک شب سرد
تو را شبیه غزلهای من پدید آورد
مدیترانه ی چشم تو را خدا می خواست
پر از کبوتر و زیتون ، پر از عطوفت و درد
شدی ستاره ی هشتم نه ... هشتمین لبخند
و مهر بان چو شمیم گلی بیابانگرد
به لحن زخم نگفتیم یا نفهمید یم
که شو کرانی شب با سپیده ی تو چه کرد
دریغ، آخر رؤ یای کودکانه شده است
گل محمدی ما شبیه یک رز زرد
کبو تران نشابوری تو ایم آقا
ز سبزوار قدمگاه چشم ما بر گرد
هنوز آینه های شکسته می خوانند
بیات سبک خراسانی تو را ای مرد
جمشید عباسی شنبه بازاری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 16:19 توسط جمشید عباسی |
|
|
بیانیه مرحله استانی دومین جشنواره سراسری شعر فجر86 استان گیلان بسم الله الرحمن الرحیم سوگند به قلم و آنچه می نویسد. این خطوط نه سوگند نامه بقراط است که به نیت پاکشویی هر اشتباه عمدی و سهوی تنظیم شده باشد و نه فصل الختام سرانجام و فرجامهایی اینجهانی . وقتی براین اعتقادیم که شعر اعجاز آدمیان است در سرزمین مقدس کلمات و هر نوع بزرگداشتی ، پاسداشت میراث بشریت است ، بر این نیز ایمان داریم که جهان منشور فکرهای سپیدی است که هفت رنگ اندیشه های درخشان را به رازناکی شگرفی باز می تاباند. اندیشمندی گفته است : اگر همه سیاستمداران دنیا یک حرف را بزنند جهان بهشت می شود اما اگر همه نویسندگان دنیا یک حرف را بزنند جهان جهنم غیر قابل تحملی می شود . تا این دقیقه که سرشار از لحظات با شما بودنیم، امتداد نگاه جستجو گر شما را با احترام تمام پی می گیریم تا شاید واگویه گر بلند نظری تان باشیم. در مجالی که مقررات و محورهای جشنواره دوم فجر مقرر داشته ، تمام اهتمام ما بر این بوده که گوشه ای از صداهای مختلف جهان را به مشتاقان صدا معرفی کنیم . هیچ ضرورتی هم ندارد که این صداها کاملا" همراه و یا در تقابل تام با هم باشند . به گفته اف زانوک : وقتی دونفر در یک کار مشترک دائما" باهم موافقند یکی ازآنها اضافی است و وقتی آنها دائما" با هم مخالفند هر دو نفر اضافی هستند. اعتقاد ما بر این است که اگر شعر جهان تازه ای نباشد ، می تواند زبان شیرین و تازه ای باشد برای معرفی جهان . جهانی که عادت داریم آنرا به نام اشیاء و نامهای مأ لوفش بنامیم و بخوانیم. شاید زبان شعر کوششی باشد در جهت شناسایی و شناساندن جهان تا بتوانیم نامها را از جهان بر داریم و هر لحظه زندگی را در همان لحظه زندگی کنیم و بعبارتی : چشمها را بشوئیم و دیگر گونه ببینیم. باید اعتراف کرد دراستانی که با توجه به سابقه وپیشینه فرهنگی آن وتعداد فرهیختگان، ادیبان وعالمانش می توان آنرا یک کشور نامید،پرداختن به مقوله هنر وبه ویژه شعر بهایی دارد که غرامتش از دست دادن بسیاری نام درخشان است ازاین کاروان ابریشم ونوردر فهرستی محدود وتلالوی چند نام درخشان تر در نسیم خیز نوروصدا ونوازش آب که شاید قدری بیشتر رنج کشیده اند تا جانشان را جلا دهند. وشاید ادای احترامی باشد به این جدال شیرین براین مدار. چرا که کسی که ازرنج بردن می ترسد همین حالا ازترسیدن رنج می برد. اعتقاد ما براین است که این جشنواره نمی خواهد ونمی تواند همه چیز را به مخاطبان خود بدهد .به گفته گولد واتر: آنکه بتواند همه چیز را به تو بدهد می تواند همه چیز را از تو بگیرد. ازآنجاکه دومین جشنواره شعر فجر، اولین دوره گزینش استانی خودرا برای ارج گذاری به شایستگی های ادبی نسل ما آغاز کرده است، نمی تواند عاری از کاستی باشد با پروا از روزی نگزیر و بی گریز: که باید داوریها رابه پیش داور اندازیم جانب هیچ نامی را جز استناد به حافظه تاریخی ادبیات استانمان نداشته ایم . ما معتقدیم که هیچ نوع داوری جز داوری آسمان نمی تواند بی کاستی باشداما می تواند قرین به عدالت باشد. دشوارنیست باور کنیم که بسیاری از جلوه های زندگی ما نمی تواند به قطعیت برسدوناگزیریم به برخی نسبیتها تن دهیم.شاید احترام به نظر هیئت داوران اولین دوره گزینش استانی ازدومین جشنواره شعر فجر نوعی قدردانی دوستانه باشد درقبال مشقات داوران با اذعان براین نکته که : ضوابط جشنواره،محورهای شش گانه وشاخص های پنچ گانه ای را برای هیأت داوران همه استانها مقررداشته وگزینش ها براساس شاخص های : - کمیت وکیفیت آثار
- حسن شهرت وجایگاه شعری شاعر درسطح استان وملی
- حضور درمجامع شعری کشور ومیزان اثر گذاری شاعر
درجریانهای شعری استان وکشور
- وارجمندی معنا در شعر برگزیدگان یا تجلی ارزش های
والای انسانی-اسلامی دراشعارشان . انجام گرفته است،به گواهی مستندات موجود ونگاهی بیطرفانه به همه مفاخر استانمان. براین اساس هیئت داوران مرحله گزینش استانی دومین جشنواره شعر فجر، متشکل از آقایان: رحیم زریان-فرامرزمحمدی پور– محمد شمس معطر- محمد پرحلم–جمشید عباسی ضمن احترام به همه نامهای بزرگی که به ناگزیر تا جشنواره دیگر باید درانتظار نامهای درخشانشان بنشینیم نتایج خودرا اعلام داشته است . والسلام هیات داوران دومین جشنواره استانی شعر فجر 86 اسامی برگزیدگان مرحله گزینش استانی دومین جشنواره شعر فجر 1- برگزیده موضوع شعر کودک ونوجوان: بخاطر اهتمام وتوجه به ادبیات کودک ونوجوان ،استمرار حضور وکسب رتبه درسطح ملی واستانی وتعدد آثار واقبال عمومی مخاطبان به آثارش جناب آقای احمد خدادوست 2- برگزیده موضوع شعر امام وانقلاب: بخاطر التزام عملی به اهداف بنیانگذار جمهوری اسلامی وانقلاب اسلامی ایران، نمود عینی آن درآثارشان وتوجه ویژه وتعدد آثار وتلاش درجهت اعتلا واشاعه فرهنگ انقلابی درمجامع فرهنگی وآموزشی: جناب آقای دکتر غلامرضا رحمدل 3- برگزیده شعرآئینی: به دلیل عنایت ویژه به مفاهیم دینی واثرگذاری شاخص آثارشان درادبیات آئینی وکسب افتخارات ملی، وزانت اشعار واهتمام درخور تقدیر درپرداختن به ارزشهای مقدس فرهنگی –مذهبی واقبال جامعه هنری به آثارشان حناب آقای محمد حسین مهدوی(م.موید) 4- برگزیده موضوع شعرپایداری: بدلیل تلاش مجدانه درپرداختن به مقوله مقاومت درعرصه های شعر ونقدادبی واهتمام دربرگزاری وحضور مستمر درهمایش ها وجشنواره ها وکنگره ها ی مرتبط با دفاع مقدس وادبیات پایداری وکسب عناوین شاخص وارائه اثار مکتوب درموضوع ادبیات پایداری جناب آقای اسماعیل محمدپور 5- برگزیده موضوع شعر اجتماعی: بدلیل سعی وتلاش درپرداختن به موضوعات اجتماعی و توجه به جلوه های اجتماعی شعر،گزینش،وسواس وپرداخت هنرمندانه به شعر اجتماعی،تعدد آثار وحضور موفق درحفظ واشاعه ارزشهای انسانی درآثارش جناب آقای رحمت حقی پور 6- برگزیده موضوع شعرآزاد: بدلیل برجستگی وتعدد آثار وتنوع موضوعات ونگاه تیزبین ومهارت ستودنی و سعی در اعتلاء ،اشاعه ومردمی کردن شعر، حضور موفق درادبیات معاصر وارجمندی معنا درآثارش جناب آقای امیر فخر موسوی 7- هیات داوران به ضرورت معرفی فقط یک نام به دومین جشنواره کشوری شعر فجر با احترام به همه دلسوختگان،فرهیختگان و بزرگان ادب دیارمان با اکثریت آراء جناب آقای محمدحسن مهدوی(م.موید) را معرفی می نماید. 8- در اجرای بند 6 از دستورالعمل اجرایی دومین جشنواره شعر فجر ، در خصوص چاپ 30 مجموعه از آثار شاعران جوان کشور ، مجموعه شعر سرکار خانم رقیه آزادنیا انتخاب و ارسال می گردد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 8:39 توسط جمشید عباسی |
|
|
مهلا" مهلا ای سبز ترین برهنه مهلا"، مهلا در جنگل سرخ دشنه مهلا" ، مهلا جاری شو اگر که عشق می خواند باز اما به گلوی تشنه مهلا" ، مهلا جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:50 توسط جمشید عباسی |
|
|
بی بدیل واژه ها قفس قفس ، تیغها گلو گلو زینبم صبور باش! اصغرم غزل بگو التماس ساده ای است – هاجرانه در نگاه – آسمان زلال نیست، آ سمان آرزو ماند ه ام هنوز چون ، یک درخت منتظر آه! چشمهای من ،آه زخمهای او این هراس ناگزیر ، دلپریشی من است این همیشه بی شکیب، این هماره های و هو در کویر ماند ه ام، تشنه، خسته ، بی گمان – باز زخمی ام کنند ، چشمهای بی وضو یک بهار گم شده است ، در بهانه های من مثل لحظه های گنگ ، در محاق روبرو رگ رگ از تو مملو ام ، چون شقایقی غریب ای غرور بی بدیل ! ای بلوغ گفتگو! رد پا اگر چه سرخ ، روزها اگر چه سرد می روم که گم شوم ، می روم به جستجو راستی چگونه است ، از تو یاد می کنند!؟ سارها نفس نفس ، سینه ها سبو سبو جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 11:14 توسط جمشید عباسی |
|
|
روزی نامش را بر ساحل نوشتم Edmund Spenser ترجمه : جمشید عباسی روزی نامش را - بر ساحل – نوشتم اما موجها - بیدرنگ آمدند و آنرا شستند. دوباره آنرا با واسطه ای نوشتم اما مدی آمدی و زحماتم طعمه او شد . او گفت : ای مرد مغرور که بیهوده می آزمایی - نامیرا کردن چیزی چنین فانی را من خود چنین فنایی را می خواهم و مایلم - نامم- اینگونه پاک شود . من گفتم : نه اینگونه ! بیا اساسی تر بیندیشیم! این محو شدن در غبار است اما تو بایست در شهرت زندگی کنی. شعرهایم باید فضیلتهایت را - جاودانه کند. و نام شکوهمندت را - بر آسمانها – بنگارد. هر وقت و هر جا اجل بخواهد جهان را از پای در آورد عشقمان زنده خواهد بود و پس از آن زندگی دوباره آغاز می شود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 9:12 توسط جمشید عباسی |
|
|
به یاد قیصر:
شیوه اش شیوه گل بود و مرامش کفتر عشق دستور زبانش شده بود و پر پر... کاش این عرصه جولان غزل می پائید آسمان داشت مگر بیشتر از یک قیصر ناگهان بود که در آینه ها گم کردیم طرح لبخند غم آلود تو را همسنگر بوی باروت گرفته است دهانم ، شاعر! حرفها دارم، بگذار بگویم آخر کوچه در حسرت پائیزی چشمت پژمرد تا سراسیمه بپرسیمت از همدیگر ناخدای غزل درد ! از آن می ترسم تا ابد سخت مه آلود بماند بندر کوچ یک واژه تلخ است که تأ ویلش بود عشق ،پر... آینه پر...عاطفه پر... قیصر پر... آبان بی قیصر ٨٦
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 9:52 توسط جمشید عباسی |
|
ترجمه : جمشید عباسی
سه نفر در یک هواپیما بودند.یکی به خلبان گفت: - من یک بطری شیشه ای دارم ، چکارش کنم ؟ خلبان به او گفت: - از پنجره بندازش بیرون! دومی همان سؤال را پرسید و به او هم گفت: - از پنجره بندازش بیرون! سومی از خلبان پرسید: - من یک بمب دارم چکارش کنم ؟ خلبان به او گفت : - از پنجره بندازش بیرون ! وقتی به زمین نشستند، به مردی برخوردند که گریه می کرد . همینکه پرسیدند چرا گریه می کنی، جواب داد: - برای اینکه یک بطری شیشه ای به سرم خورده ! به زنی برخوردند که به همان دلیل گریه می کرد . سپس به یک مرد خندان رسیدند ؛ از او پرسیدندکه چرا می خندد و او پاسخ داد: - برای اینکه من کنار یک ساختمان قدم می زدم و افتادم که ساختمان منفجر شد |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 1:19 توسط جمشید عباسی |
|
بوی خردل
دست کشیدی روی زخمی که روی صورتت افتاده بود.آن سوزش دیشبی را نداشت.به دیشب که فکر می کردی ،دلت درد می گرفت. دلیل بد خلقی اش را خوب می فهمیدی. خیلی د لت می خواست کمکش کنی تا شاید کمی از بدهی هایش را بپردازداما تو یک زن بودی و خیلی نمی توانستی بلند پروازی کنی. دست بردی توی پر چادرک* گلدارت و یک مشت خرده برنج را برداشتی . صدا زدی: - کوآ... کوآ... کوآ... مرغ و خروسها هجوم آوردند طرف دانه ها.مشت دوم را کمی آنطرفتر ریختی تا ازدحام بیخودیشان را بشکنی.دلت به خاطر اینهمه خرده برنج و نیم دانه می سوخت.با خودت فکر می کردی یعنی هر خا نواده اینهمه خرده برنج در سال ازدست میدهد!؟ مشت سوم را که خواستی برداری ، مکث کردی . نگاهی انداختی به خرده ها کمی از آن را بالا گرفتی.نگاهش کردی. انگار کشفی کرده باشی نفس عمیقی کشیدی ریختی جلوی بوقلمونها. اشتهای صبحانه نداشتی.تازه یک فصل کتک هم نوش جان کرده بودی.دانه ها که تمام شدند برگشتی خانه. چادر چاخچور سرکردی و راه افتادی.کیسه نیم دانه روی دوشت سنگینی می کرد تا شالیکوبی محل راه زیادی نبود تا آنرا به کسی بسپاری.تازه کسی هم نمانده بود. شوهرت که آنطوری از خانه بیرون می زدو با دستمزد روزانه و غصه های تازه بر می گشت.پسرت هم که زیاد نمی توانستی تنهایش بگذاری. تا به شا لیکوبی برسی هزار و یک نقشه را توی سرت مرور کردی.کیسه نیم دانه را دادی تا آردش کنند.گوشه ای نشستی و عرق پیشانی ات را با گوشه چادرت پاک کردی. حواست پیش پسرت بود. از زیر قرآن ردش کردی و یک کاسه آب پشت سرش ریختی. تا از پیچ کوچه رد شود، فکر هایی را که برایش داشتی مرور کردی؛ توی لباس دامادی؛پشت فرمان ماشین؛پشت میز اداره؛ بچه در بغل؛... اما همیشه یک انفجا رناجور فکر هایت را ناتمام می گذاشت.آ خرین باری هم که داشتی فکر هایت را دوره می کردی خبرزخمی شد نش را آوردند .صدای نخراشیده ای شنیدی؛ مرد گفت: - ماه خانوم ! آردت آماده است. یکه خوردی و بلند شدی. کیسه را گرفتی.کیف کوچکت را باز کردی و چند اسکناس مچاله شده را به مرد دادی.چند قدم آنطرفتر یک مغازه کوچک بود. مقداری مغز گردو و ادویه خریدی.باید سری به خانه دوست دوران کودکی ات می زدی. گل نسا با لبخند همیشگی و غبار گرفته اش روی تلار** خانه اش نشسته بود.به چای تازه دعوتت کرد .زندگی ساده ای داشت و از بچه نداشته اش حرف زد. لوازم مورد نیازت را گرفتی و راه افتادی. مسیر برگشت زودتر گذشت.سبکتر شده بودی.انگار هر جایی کمی از غصه ها یت را گذاشته بودی. به یاد پسرت افتادی. قدمهایت را تندتر کردی.از کوچه، بالاخانه ات بالاتر از بوته های تمشک نمایان بود. پسرت روی تلار بود. دلهره ای در وجودت افتاده بود. دویدی بطرف خانه . آرد را روی پله ها رها کردی. بالا رفتی . از شدت سرفه داشت بالا می آورد.او را به اتا قش بردی و اسپری اش را آ وردی.دراز که کشید آرامتر شد.نفس عمیقی کشیدی و مستأ صل گوشه ای نشستی. نگاهی به سقف خانه انداختی و مکث کردی. همیشه فکر می کردی زندگی در مورد تو خیلی بیرحمی می کند.اما بلاخره کلامت ختم می شد به: - خدایا شکرت! بلند شدی و کیسه آرد را بردی آشپزخانه . بقیه چیز ها را هم آماده کردی و شروع کردی... چند بار که تکرار کردی لبخندی زدی و راضی شدی. زخم روی صورتت یادت رفته بود.دیگر دلت درد نمی کرد.نفرینت را پس گرفتی و خدا خدا کردی شوهرت زودتر برگردد.وقتی به خودت آمدی دور و برت پر شده بود از رشته خشکار- های*** دست پخت خودت. گوشه ای مرتبشان کردی. باید غذا درست می کردی تا بها نه ای دست شوهرت ندهی . تاز ه معلوم نبود از این فکر خوشش بیاید. خیلی خوشحال بودی که راهی برای صرفه جویی پیدا کرده بودی.حتی می توانستی به شوهرت بدهی تا بفروشد. تقریبأ هزینه ای نداشت، تازه از ضایعات برنج هم استفاده می شد. می توانستی بعدها مغازه هم بزنی.سرفه های پسرت رشته افکارت را پاره کرد.هوای زمستا ن به او نمی ساخت.رفتی سراغش. کنارش نشستی.چنگ زدی توی موها یش. طاقت نیاوردی.این درد بدجوری آزارت میداد.وقتی مجروح شد احساس بی پناهی شدیدی می کردی.یاد روزهای بچگی اش افتادی. اشکهایت را گو شه چارقدت ریختی. بو کردی . بوی خردل می داد.از آشپز خانه صدایی شنیدی. با عجله رفتی پایین . شوهرت بود.همینطور که سفره می گذاشتی ، فکرت را برایش توضیح دادی . منتظر عکس العملش ماندی اما چیزی نگفت.مردد بودی بقیه اش را بگویی اما گفتی. نهارش که تمام شد، پرسید : - مگه تونهار نمی خوری؟! جواب دادی: - نه ... صبح نهارم رو خوردم! سرش را پایین انداخت و سیگاری روشن کرد .زیر سیگاری برایش آوردی و پرسیدی: - نظرت چیه ؟ مکثـــــی کرد گفت: - بخاطر صورتت متأ سفم.خودت می دونی اعصابی برام نمونده؛ پسرم اینجوری؛قیمت برنج اونجوری؛کار و بار من هم که.... ادامه نداد. پک عمیقی به سیگارش زد و دود غلیظش را بیرون داد. با صدای بغض آ لودی گفت: - فردا بقیه ی خرده برنج ها راهم بده ببرم آرد کنــــــــــــــــم .........
* طبقه فو قانی خانه های روستایی گیلان ** دو نوع فرآورده از آرد برنج و مغز گردو و ادویه جات مختلف که برای مصرف باید سرخ شوند *** چادر کوچکی که زنان روستایی گیلان به کمر می بندند ونیمه پایینی بدن را می چوشاند که گاهأ از تکه های اضافی پارچه های مختلف درست میشد. |
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:57 توسط جمشید عباسی |
|
|
شعرعاشورا
انگیزه ها ، ضرورتها
خونی که بر رملزار کربلا ریخت نه تنها با حس مذهبی ما آمیخت که با
ادبیات ما عجین شد.
ما با عطش ، با اصالت آب ، با مظلومیت ، با مشک و با ابالفضل الفتی
یافتیم ناگسستنی.
از آن ظهر عطش ، ره آوردی بی برادر از تشنگی متواتر علقمه می آید
و زمین جرعه جر عه تمام تمنای خیمه ها را به کام می کشد.
و اینک در جذر و مد افتادن وبر خاستن تعهدی بر ما ودر آستانه ی خیس
چشمخانه مان مداری از منظومه ی دردهای عاشورایی است و نیاز
سرودن در طپش های آ تشین قلم.
در این طغیان اشک و طو فان فتنه ها و جنگل نیزه ها، مائیم و عقد ه های
پنهانمان و ارادتی به خواستن و گفتن و توانستن که اگر ماندیم باید رهگذر
گذار خاطرات تلخ سال ٦١ هجری باشیم و ایستایی به جمود فکری مان و
فقر اعتقادی همزخمان ما نینجامد.
اینگونه است که ضرورت شعر عاشورایی شکل می گیرد و پی گیری در
جهت تشکل و هدایت این حس دردمندی و تبلیغ حج ناتمام امام.
عاشورا یک تحول عظیم در تفکر و تعالی است فارغ از هر نوع بر
خورد یا نگرشهایی که در سطح مو ضو عات و اشیاء حرکت می کنند و
کر بلا نقطه تقابل دو خط فکری غیر موازی هابیلی و قابیلی که بوده و
خواهد بود .
شعر عاشورا باید چنان انگیزه ها را تغییر دهد که باور کنیم ، از روی
عادت گریه نکنیم .
این تأسف آور نیست که هنوز در ادبیات ما کاروان کربلا در شام می ماند
و از آن فراتر نمی رود !؟
زینب حسین(ع) را فریاد زد اما ما هنوز زینب را فریاد نزد ه ایم .
کاروان کربلا چهارده قرن است که حرکت کرده اما ادبیات ما و شعر ما
– خصوصا" – هنوزبر حسب عادت ، ده روز ده روز حرکت می کند
کربلا حسین (ع) را طلب کرد و حسین ،شهادت را بر گزید و اینک مائیم
خط سرخ حسین(ع).
اگر مرثیه امروز ما را بگریاند باید چنان باشد که وجود خود را از چشم
خانه مان جاری کنیم .
حسین (ع) اولین شعر عاشورایی را سرود وقتی که فواره ی مظلومیت
گلوی اصغر را به آسمان پاشید و خروشید:
انه یهون علی الخطب انه بعین الله
عاشورا ی زندگی را به زندگی عاشورایی سوق دادن وظیفه ای است بر
شانه های خسته شعر و اندیشه های جوان .
اینجاست که ادب ما باید در خدمت اندیشه ای قرار بگیرد که به شعر
عاشورایی دید گاه اعتراض ببخشد؛ شعری که متحرک است ؛ زنده است
؛ امید آفرین است و از همه مهمتر فارغ از هر نوع مظلومیت یا مظلوم
نمایی مذموم که جریان عمومی و درون مایه ی اصلی اکثر مراثی و
اشعار حماسی گذشته را تشکیل می دهد.
شعر عاشورا ، نباید تکرار و تکرار و تکرا باشد بی آنکه نه در زبان و
نه در محتوا تغییری ایجاد شود .
تأ کید بر سوگواری ایام عاشورا ، توجه به زنده نگهداشتن شیوه ی
مبارزه با فساد و ظلم در میان توده ی مردم است نه اصرار بر ترویج
نوعی مظلومیت تحقیر شده !
چرا که اگر عزاداری و فلسفه آن خوب درک شود ، گریه بر حسین
مخالفتی خواهد بود با نا راستی و نا درستی و اگر چنین نباشد ، بر حسین
منهای دین گریسته ایم.
امروز زمانی است که باید به مقتضای آن ایده ها ی عاشورایی را در
قالب و جه هنری شعر عاشورا اشاعه داد.
بعبارتی ، از چگو نه های تحریف شده واقعه ی کربلا به چراهای
فراموش شده رسید. جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 23:4 توسط جمشید عباسی |
|
|
عید فطر مبارک رمضان ۱۴۲۸ عید است و شهر پرشده از احتمال نو زیبا شدی عروس غزل ای هلال نو بگذار تا غبار گناهان کهنه را یکجا کنم معاوضه با یک خیال نو یعنی خیال نیست نه... این یک حقیقت است این اشتیاق دامنه دار است و حال نو ای پاسخ قشنگ و بلیغ همیشگی بگذار باز از تو بپرسم سوال نو یعنی مقدر است که از فرصت حضور ؟ این آسمان به من بدهد یک مجال نو تا باز سعی سی شبه ام را صفا کنم لختی به شوق هروله در اعتدال نو یا باز هم به چشم تماشا کنم تو را ای خوب ! ای عروس غزل! ای هلال نو!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 23:52 توسط جمشید عباسی |
|
|
شعری برای صلح
از: کارن کارپو ویچ Karen karpowich
حوالی ردیف پوکه ها نارونهای سرخی کاشته اند به یاد قهرمانان جنگ از یاد رفته درختان سایبان انبوهی ساخته ... هوا سرد است... گیاهی نمی روید... باریکه راهی است کوبیده گامهای دوندگان بی نگاهی هرگز! به پلاکهایی که از نامها پرند. کودکی ممکن است بکوید اینجا پاتوق ارواح است تنها من اندوهشان را احساس می کنم اندوه جوانانی که جنگیدند و مردند بی آنکه بدانند زندگی چیست . هر روز قدم می زنم اینجا گامهایم - در تجمع خاموشان- جان می گیرد. |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:45 توسط جمشید عباسی |
|
|
ساعت 25 ٭ جمشید عباسی شنبه بازاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:16 توسط جمشید عباسی |
|
|
یک رباعی از غلامرضا مرادی: در عشق شبی به بار خواهم آمد سرسبز تر از بهار خواهم آمد دست از دل بی قرار من بردارید من با دل خود کنار خواهم آمد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:2 توسط جمشید عباسی |
|
|
غزلی از فاطمه زلفا:
چرا تو ای دل شکسته باورت نمی شود ودردهای بی نشان من سرت نمی شود تمام آسمان پر از کبوتران شادی است چرا یکی از این میان کبوترت نمی شود تو که غزل سروده ای ، تو که غریب مانده ای تو که حضور آشنای دفترت نمی شود بگو چرا شبیه بچه ها لجوج می شوی و درد های بی نشان من سرت نمی شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 7:49 توسط جمشید عباسی |
|
|
من پرده اعتکاف خواهم برداشت از تیغ زبان غلاف خواهم برداشت زندان زمان ذو الفقار است دلم چون کعبه شبی شکاف خواهم برداشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مهر1386ساعت 23:51 توسط جمشید عباسی |
|
|
ناخنک خدا گذاشت ترا تا مرا محک بزند ترا گذاشت به زخم دلم نمک بزند ترا گذاشت سر راه من که سبز شوی و بعد سیب... که شاید به من کلک بزند نه عدل نیست ولی آفرید از آغاز دل مرا که برای دل تو لک بزند به چشم پوشی آمد طلای ناب گرفت مس وجود مرا تا به سنگ شک بزند مرا شقایق داغ آفرید و تشنه گذاشت بهانه کرد که یک سر به قاصدک بزند ترا به قاعده شیرین گذاشت در شعرم گذاشت تا به غزلهام ناخنک بزند و روزهای جهان بس نبود شبها هم ترا گذاشت به زخم دلم نمک بزند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 1:12 توسط جمشید عباسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ساقی حدیث سرو وگل ولاله می رود
وین بحث با ثلاله غساله می رود طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یکشبه ره صد ساله می رود |
| پیوندهای روزانه |
|
تازه های ادبی وبستر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر امروز نقد و نظر از حرف تا کلمه داستان کوتاه همدلی از همزبانی خوشتر است |
|
RSS
|